تبليغاتX
پیله رود اردبیل
   با وجود تضعيف روز افزون زبان ايرانی آذربايجان از زمان غلبه مغول گويش های اين زبان به کلی از ميان نرفته بلکه هنوز در نقاط مختلف آذربايجان و ديگر  نواحی ايران بزرگ بطــور پراکنـده و غالبآ به نام تاتــی به آنها سخن  می گوينــد اين گويش ها از شمــال به جنوب به اجمال عبارتند از :

۱- گويش هــای تاتی طـارم عليـا استــان زنجان  شامل روستاهای :  نوکيان ،سياهورود، بنــدرگاه، کلاسر، هزار رود، جمال آباد، باکلور، چرزه، جيش آباد و قــوچان می باشد.

۲- عمده روستاهای بخش شاهرود خلخال شامل: اسکستان، اسبو، درو، کلور، شال، ديز، کرين، لرد ، کهل، طهارم، گلوزان، گيلوان ، گرد آو ، گندم آباد و همچنين کرنق در دهستـــان خوروش رستـم و کجل در بخـش کاغذ کنان همان شهرستان . پیله رود وعنبران اردبیل ونمین

  

۳- گويش کرينگان ، ازدهات ديزقار خاوری در بخش ورزقان شهرستان اهر.

۴- گويش کلاسور لاوينه رود، ازدهات بخش گليبر شهرستان اهر.

۵- گويش گلين قيه ازدهات دهستان هرزند در بخش زنور شهرستان مرند.

6- گويش عنبران در بخش نمين شهرستان اردبيل .

7- گويش های تاتی اطراف کوه رامند در جنوب و جنوب غربی قزوين و طالقان و اشتهارد.

8- گويش های تاکستان، چال، اسفرورين، خيارج ،خوزنين، دانسفــان، ابراهيم آباد و سگز آباد که به تاتی خلخال نزديک اند.

9- گويش های تالش ، از الله بخش محله شاندرمين در جنوب تالش شوروی و در شمال ايران که اصولاً به زبانهای تاتی آذربايجان وابسته اند.

 

 

نوروز وديگر جشن های بزرگ تات ها

 

  نوروز جشن بزرگ ملي ايرانيان است جشن رستاخيز طبيعت و  تجديد حيات و زندگـــي است.جشن حركت، جنب وجوش ،تكاپو وكار است .جشن طبيعت است.عيد نوروز وگرامي بودن آن نزد ايرانيان بسيار قديم وكهن است .

 ابوريحان بيروني كه نوشته هايش در زمينه ي نوروز غني ترين و معتبر ترين آثار مكتوب است مي گويد :

نخستين روز است از فروردين و از اين جهت روز نو نام كردند كه پيشاني سال نو است .

نوروز خاص ايرانيان نيست چرا كه جشن سال نو در مصر ،بين النهرين ،هند ،تاجيكستان،افغانستان وممالك ديگر نيز برگزار ميگردد، ليكن ايرانيان جزء اقوام معدودي هستند كه اين جشن را به شيوه ي خاص خود هرساله برگزار كرده وتاكنون زنده  نگاه داشته اند .پس از ورود اسلام به ایران  افزودن  قرآن بر سر سفره نوروزی  یه امر ضروری بوده وقداست خاصی برای این امرقایل می باشند

 

اما تات ها از جمله وفاداران ميراث باستاني ايران عزيز هستند و با برخورداري از فرهنگ والا يكي از قديمي ترين سنن مناسك و آداب و رســوم  را به شيوه سنتي حفظ نموده اند. اين فرهنگ ريشه دار با پيشينه اي چند هزار ساله بر تارك فرهنگ ايران مي درخشد معمولا مجموعه آيين تات ها كه به شكل جزيره هاي كوچكي در سر زمين پهناور ايران سكونت دارند از چهارشنبه سوري  آغاز ميگردد و با آيين سيزده بدر نوروز پايان مي يابد.

 دربين تات ها يك هفته مانده به نوروز با ترانه هاي پيش قراولان نوروز ( نوروز نامه خوانها يا بهارآمد خوانها)معروفند  نوروز شروع مي شود.بهار آمدخوانها درگروههاي دو نفره تا حداكثر هفت نفره  درب به در ويا خانه به خانه مي روند وترانه هاي نوروزي مي خوانند و هرخانواده نيز به ميزان وسع مالي  به نوروزنامه خوانها هديه اي نقدي ويا غيـر نقدي مي دهند .

امروزه نيز نوروز يكي از گراميترين جشن همبستگي قومي وملي ايران است . علي الخصوص برگــزاري آن نمايانگـــر اصالت ، هويــت ، جاودانگــــــي، و نشا نــه ي

 

جلوه هاي روح ملت ايران در همـــه اقشار و از جمله تات زبانان است كه همانند فصل بهار درهمه امور معنوي ومادي ( محبت صفا ، صميميت ، دوستي ، صلحه رحم، لباس نو و منزل شكيل وتميز و....) جايگزين كينه ها وكدورت ها مي گردد.

جشن ديگری هم هنگام بر داشت محصولات کشاورزی و در آغــــاز پائيز در ميان دشت گندم زار و يا خرمن بر پا می نمودند که اين جشن بر گرفته از سنت جشن مهرگان که در روزگاران قديم بوده بر جای مانده وتا قبل از ورود ماشين آلات صنعتي به روستاها اين مراسم همچنان ادامه داشت .

از ديگر جشن ها در ميان تات ها مراسم عيد قربان است که پس از ورود اسلام به اين سرزمين ،  بر اساس سنت های اسلامی صورت مي گيرد و در اين روز کسانی كه گوسفند دارند  قربانی مي کنند و گوشت آن را در ميان خانواده های بی بضاعت و يا كم بضاعت و سپس در ميان همه اهل محل  توزيع مي نمايند .

 

جامه

جامه بومی تات ها با توجه به شرايط اقليمی منطقه و زندگی آنان بوده است. مردان شلوارهايی به شکل شلوار کردی امروزی است مي پوشيدند، که در آن از بند يا بندگ به جای کش استفاده مي کردند. تات ها بيشتر پوشاک را از شال به دست می آوردند که دسترنج خودشان بود، شال نوعی پارچه پشمی بود که بوسيله خود اهالی تهيه می شد و از آن کت و شولار (شلوار) می دوختند اين نوع لباس در فصل پائيز و زمستان بيشتر مورد استفاده قرار می گرفت که اغلب به رنگ های سياه و سفيد بود.

لازم به ذکر است برای تهيه شال پشم مناسب را شسته و حلاجی مي کردند سپس مي رسيدند نخ تابيده و دولايی را بصورت گلوله هايی در آورده و گلوله های نخ را به جولا مي دادند ، جولا شال ابتدايی که ساده و مخلخل است را گوينــد. شــال ابتدايی بوسيله فردی ورزيده و ماهر با آب نيم گرم خيس و چند ساعتی لگد مال مي شد تا اينکه ســوراخ های شال ابتـدايــی بهم آمده و شـــــال واقعــی

شکل مي گرفت. زنان هم پيراهن های بلند و شلوارهای چيــن دار به سبک شلوارهای ايلات امروزی که به آن (شوی شلوار) مي گفتند بر تن می کردند.

 

تاتها

 تات ها در هرکجای سرزمین ایران که زندگی میکردند برخلاف عشایر دیگر سرناه خود را از سنگ ویاخشت وگل درست می کردند که سقف آن از چوب وعلف وکاهگل پوشیده میشد  به سر میبردند  کلبه های آنها چهارگوش ، وبا بامی مسطح  ویوارهایی هن که درون خانه  را از سرما وگرما وطوفان محافظت میکرد.

درون سقف یا دیوار آن یک یا دو روزنه اینجا میکردند که هم فروغ آفتاب را به درون خانه می تاباند وهمکار تهویه کلیه را انجام میداد ،ارتفاع  سقف این کلبه ها معمولا بین ۵/۱ تا ۵/۲ متر متغییر بود کف این اتاقها را طور می ساختند که حالت سکومانند داشت و از زیر این سکو هم به عنوان انباری اسفتاده میکردند .

این کلبه ها هم محل خواب و هم نشیمن و هم نهار خوری وذیرایی بود ،زنان تاتی این کلبه ها را با بالش و ارچه های زیبا می آراستند .در ديوارهای اين کلبه يا اتاق تورفتگی و يا برجستگی هايی به نام رف يا رفاق ايجاد مي کردند که حکم کابينت امـــروزی را داشت و ظــروف خانه را معمولاً در آنجا قرار مي دادند . همچنين جهت پخت و پز و گرم کردن اتاق قسمتی از دل ديوار را به شکل شومينه های امروزی درست مي کردند که آن را کل می ناميدند.

 

خوراک

 خوراک اصلی تات ها را لبنيات (پنير ، شير ، ماست ،كره و....) وگوشت كه خودشان توليد می کردند بود . ولي براي پذيرايي از مهمان علاوه برموارد فوق  نان مخصوصي هم تهيه  می نمودند كه  مخلوطی بود از آرد ، شير و مغز گردو  که براي  احترام گذاشتن به مهمان درست می کردند.

 

 

گزينش همسر و آئين ازدواج 

 

قبل از ازدواج زندگی شهر نشينــی در زندگی تات ها غالباً  تا دو نسل از يک خانـــواده  زيــر يک سقف زندگی مي کردند .پدر بزرگ يا پدر حکم پدر سالاری را داشت و همه افراد خانواده زير مجموعه الزاماً احترام خاصی برای بزرگ خاندان قائل مي شدند .در اين خانواده ها ازدواج دختران و پسران تنها با گزينش پدر و مادر انجام می شد که با دور انديشــی و خواست آنان می بود جدايی در اين خانواده ها تا گذشته نه چندان دور امری بسيار ناپسند و زشت بود معمولاً تا پايان عمر زن و شوهر پيمان مهر و وفاداری با هم داشتند هنگامی که دوشيزه ای برای همسری مــردی برگزيده مي شد ابتدا بزرگـــان به خواستگـــاری می رفتند و به تعيين مهريه و جهزيه اقدام می نمودند و پس از عقد ، عروس و داماد مجاز به صحبت کردن با او هم بودند .

 

لازم به ذکر است مراحلی که طی می شد تا پيوند انجام پذيرد و عروس به خانه شوهر برود عبارت بود از :

 

۱ - آشنايی مقدماتــی ۲- شناسايــی کامــل يکديگر ۳- ديدن عــروس ۴ -  شکستن قند  ۵- عقد کردن ۶- حنا بندان۷- عروس بران

 

زايش و مراسم تولد

داشتن پسر در ميان تات ها سربلندی و افتخار است لاکن به داشتن دختر هم بی مهری نمي كنند .هنگامی که فرزندی متولد مي شود مراسم جشنی بنام (ششه شو)يا شب ششم برگزار مي کنند چرا که تات ها اعتقاد دارند کودکی که به دنيا می آيد در پنج روز اول تولد اجنه و پريان با او کاری ندارند ولی از روز ششم باصطلاح « ازما بهتران » خواه ناخــواه  به سراغ نوزاد  رفتــه در نخستين فرصت به او آسيب مي رسانند.در این شب کودک باید نه در زمین و نه درهوا باشد ! بلکه تا سیده سحر روی پاهای ماما (زن قابله) جاخوش کند . بنابر این جشن (ششه شو) پس از صرف شام آغاز میگردد و گاه تا سر زدن پیده سحر ادامه می یابد.

صاحب فرزند دوستان و فامیل را دعوت کرده وسپس توسط بزرگ خاندان خوانواده برای نوزاد نام نیکی انتخاب میگردد.

      مراسمات ديگــری همانند  هميــن مراسم است مثل  گهواره بستن (گافارگ دبستن)  ويا دندان در آوردن  نوزاد  ويا ختنه سوران  فرزنــد پســر كه  برگــزار مي نمايند .

 

سوگواری

بر پايه سنت ديرينه تات ها ، اگر کسی دور از خانواده خود در گذشت حتماً بايد به زادگاه خود آورده شود و به خاک سپرده شود به هنگام تشيع آداب اسلامی و با حضور همگان انجام مي شود و سپس از سوی خانواده های معزا شب سوم  و هفتم و چهلم و سالگرد گرفته مي شود و برای آمـــرزش و مغفــرت در گذشته دعا و مرثيه خوانی انجام مي گيرد.

هنگام عزاداری رنگ لباس خيلی مد نظر نبوده ولی پس از تـــرويج  زندگـی شهری لباس مشکی ملاک عمل قرار مي گيرد مخصوصا ًدر عزای سالار شهيدان حسين ابن علی عليه السلام که از اول تا دهم ماه محرم برگزار مي گردد. معمولاً  لباس مشکی بر تن می کنند.

 

هنر و صنايع دستی

در بين تات ها دوک ريسی، نمد مالی، نجاری، شالبافی، جاجيم بافی، خورجين بافی، پلاس بافی، گلدوزی، بافتن گردن بندهای با مهره، بافتن گردن بندهايی با سکه و بافتن دکورهايی  با شکل متفاوت با دانه اسپند و ... از روزگاران دور مرسوم بوده و هچنان در بعضي از نقاط تات نشين ادامه دارد .

 

موسيقی

موسيقی و خوانندگی را معمولاً کاری مردانه مي دانند ولي برای زنان امري ناپسند مي شمارند. لذا اینکه فقط مردان با صداهای  سه گاه و چهارگاه  توام با دمبک ونی (لعله ) مراسمانت جشن برگزار می نمایند

 

برخی از آداب و رسوم تات ها

تات ها بسيار پای بند به سنت های اصيل و کهن خود هستند کوچکتر به بزرگتر سلام مي گويد، مردان به هنگام سلام گفتن کمی خود را خم کرده دست راست را به روی سينه مي گذارند و سپس دست مي دهند و برای دست دادن هر دو طرف دست ها را در حالی که تافته بالا آورده و برگونه های يکديگر بوسه می زنند که نشانه صميميت و يکرنگی آنها مي باشد. ولي زنان تنها مجاز مي باشند که بر سينه و يا شانه های پدر، عمو و دايی بوسه بزنند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزند پيله رود  | 

علت جدائی نمین از لنکران در طی عهد نامه ترکمنچای

در طی جنگهای ده ساله ایران وروسیه دو عهد نامه ننگین گلستان و ترکمنچای بر ایران تحمیل شد، ایران ولایتهایی را از دست داد که دارای مردان غیور و بی باکی بودند. آنها برای حفظ وطنشان از ابتدای تاریخ مبارزه کرده بودند. این مناطق (سواحل دریای خزر) که همیشه محل نزاع اقوام مختلف بود در طی قرنهای متمادی نهایت زحمت  و تلاش در حفظ حدود و مرزهای آن شده بود. اما در زمان فتحعلیشاه متاسفانه با سهل انگاری حاکم ایران و متحد نبودن مردم این شهرها تحت تصرف روسها درآمدند. کسانی که از نظر مسلمانان کافر قلمداد می‏شدند و به همین دلیل نیز فریاد تظلم آنها از دست حاکمان روسیه سرآغاز جنگی دوباره بین ایران و روسیه شد…

 از آنجا که مردم شهرهای واقع در کناره دریای خزر افراد جنگجو و دلیری بودند و در طول تاریخ همیشه به سختی تحت انقیاد حکومتها درآمده بودند، برای دفاع از سرزمین خود نهایت سعی و تلاش را می‏کردند. دو قلعه مهم شیندان و لنکران از قلاع مهم دفاعی این منطقه محسوب می‏شدندو چون خوانین قدرتمندی که از جانب نادرشاه افشار یکی از پادشاهان قدرتمند ایران، در این منطقه ساکن و مالک بودند. روسها درجهت تثبیت حاکمیت خود در شهرهای متصرفی، در خاک سایر مناطق ایران به شهرهای باکو، شکی، شروان، نخجوان، لنکران و.. و قلعه‏های دفاعی شیندان و لنکران را نیز تصاحب کرده و به نوعی با جداکردن این مناطق از هم می‏خواستند از قدرت خوانین این منطقه بکاهند. بنابراین تا نزدیکی اراضی ویلکیج مرز تعیین کردند و قلاع دفاعی این منطقه را از دست ایران خارج کرده وبه این ترتیب به یکباره بعد از رود ارس از سمت پارس آباد به پایین آمده و تا نمین و آستارا را تصاحب کردند و این چنین جایگاههای دفاعی ایران را در دست خود گرفتند. در عهد نامه ترکمنچای درباره چگونگی تعیین مرز در شهرهای سواحل دریای خزر در فصل چهارم آن آمده است: «چون حدود دولتین به واسطه تیزه کوهها محدود می‏شود، لهذا مقرر است که دامنه این کوهها که به سمت دریای خزر تمایل دارد متعلق به دولت روس بوده ودامنه آن طرف کوهها اختصاص به ایران خواهد داشت.»

درباره تعیین مرز تا حدود ویلکیج نیز در همان فصل مقرر شده است :«خط سرحد از قله کوه کمرقوئی تیزه کوههایی که بلوک زوندا از ارشق جدا می‏ نماید متعابعت نموده و به محلی که حدود بلوک ویلکیچ است می‏رسد. بلوک زوند به استثنای قسمتی که در آن طرف قله کوههای مزبور است متعلق به روسیه خواهد بود. ازمحلی که حدود بلوک ویلکیچ است، خط سرحد بین الدولتین قلل کوه کلوپوتی و قلل سلسله عمده کوههایی که از بلوک ویلکیجی می گذرد متابعت نموده و به سرچشمه شمالی رودخانه موسوم به آستارا می‏رسد و اینجا هم مسئله جریان آب مرعی می‏باشد.»

با مطالعه جنگهای ایران و روسیه و مبارزات میر مصطفی خان و فرزندش میر حسن خان در این منطقه بسیاری حقایق بر ما روشن می شوند.

با شروع جنگهای ایران و روسیه نیروهای نظامی روسیه در طالش شمالی از کناره غربی دریای خزر به طرف رود کر و ارس واز انجا در لنکران و سالیان وماساللی مستقر شدند. و این در حالی بود که ایران هنوز مشغول جمع آوری سپاه بود. به همین دلیل میر مصطفی خان حاکم طالش شمالی در ابتدا از در رعب و وحشت با روسها مذاکره کرده و از نیروهای روسها حمایت کرد. اما بعدها با اعزام نماینده از طرف دولت ایران از کمک به روسها جلوگیری کرد. اما  وجود میر مصطفی خان شیروانی دراین منطقه و تهدید میر مصطفی خان طالش باعث متمایل شدن میر مصطفی خان به روسها شد.
اما آنها بادکوبه را تحت اختیار گرفته بودند و قسمتی از سالیان را بمباران کرده و در حال پیشروی بودند . با همکاری میر مصطفی خان ارتش ایران مستقر در طالش به روسهاهجوم برده و تعدادی از آنها را به اسارت گرفتند. در جبهه های مختلف میر مصطفی خان در جنگ با روسها هم با حاکمان محلی مختلف و رقیب گماشته شده توسط دولت ایران و هم با یورشهای سرسختانه روسها مواجه شد. به این ترتیب قلعه لنکران را نیز از دست داد.

بعد از معاهده گلستان میرمصطفی خان با وجود واگذاری بخش بزرگی از طالش به روسیه در لنکران مستقر شد. بعد از مرگ میر مصطفی خان میر حسن خان پسر ارشدش از طرف دولت روسیه حاکم این منطفه شده و به ترمیم لنکران پرداخت. اما نفوذ روسها در این منطفه رفته رفته بیشتر می‏شد و میرحسن خان احساس می کرد، بابرنامه ریزی روسها از او جز حاکمیت ظاهری و اسمی بر طالش شمالی چیزی باقی نمانده.
رفته رفته روسها غیر از تعدی به حقوق، اموال و ناموس مردم به صورتهای مخفیانه به قتل سران با نفوذ تالش پرداختند.

میرحسن خان تنها امید به روحانیون و علمای دینی ایران بسته و با جلب حمایت آنها مبارزه خود را با روسها آغاز کرد. با اسیر شدن عده ای از
خانواده اش به دست روسها به سختی منطقه را ترک کرد. اما جنگ دوم آغاز شد و میرحسن خان با مقاومت جدی و سرسختانه سعی در حفظ مناطق مختلف کرد. او رشادتهای زیادی نشان داد و امان دولت روسیه را برید. بعد از تصرف تبریز روسها به سه شرط حاضر به صلح باایران شدند که شرط دوم آن واگذاری مجدد طالش شمالی به روسها بود. عباس میرزا درابتدا مایل به واگذاری یک وجب از خاک طالش شمالی نبود و خواستار تعیین رود ارس تا محل اتصال رود کر و ادامه رود کر تا دریاچه خزر به عنوان مرز بین دو کشور بود.
روسها آن را نپذیرفتند و چون شهرهای مختلف ایران تحت تسلط روسها بود و از طرفی دیگر روسها نپذیرفتن این شرط از طرف ایران را سرآغاز جنگی دیگر اعلام کردند. عباس میرزاجهت از دست ندادن سایر مناطق آذربایجان از جمله تبریز مجبور به واگذاری طالش شمالی به روسیه شد. این در حالی بود که میر حسن خان به هیچ عنوان حاضر به واگذاری این مناطق به روسیه نبود. او هزار تفنگچی از کرگانرود و پانصد نفر از نمین را جمع آوری کرده و محمد میرزا فرزند عباس میرزا با این نیرو به طالش رفتند. اما نتوانستندمقاومت کنند. میرحسن خان که هیچ حمایتی از عباس میرزا ندید با هزار نیرو در برابرروسها مقاومت کرد. اما آنها لنکران را تصاحب کردند. در حالی که برخی از نیروهای میرحسن خان به دولت روسیه ملحق شدند. از طرفی فتحعلی شاه نیز طی حکمی خروج او را ازاین منطقه اعلام کرد. اما میرحسن خان در چندین جبهه حمله به لنکران و طالش شمالی را از سر گرفت. اما بدون نتیجه بود. زیرا هیچ حمایتی نداشت. تا اینکه او را دستگیر کردند و در تهران به طرز مرموزی کشتند . مقاومت های او در برابر روسیه باعث نجات بسیاری از شهرهای آذربایجان از دست روسها شد. از آنجا که دولت روسیه دستیابی به آبهای دریای خزر که بخش اعظم قلمرو خوانین طالش شمالی را در بر می گرفت در برنامه کار خود داشتند، به این هدف خود نائل شدند و تا آستارا پیش آمده و این سواحل را تصاحب کردند. از طرفی دیگر اگر طالش شمالی نبود شاید تبریز، اردبیل و بسیاری دیگر از شهرهای ایران امروزی نیز در اختیار روسها قرار گرفته بود. آنها توانستند پایگاه دفاعی قدرتمندترین خان این منطقه که از طرف قدرتمندترین پادشاه ایران یعنی نادرشاه در این منطقه حاکم شده بودند را در هم شکنند. حمایت نکردن خانواده میرحسن خان از جمله خواهر و برادرانش نیز در واگذاری طالش شمالی به روسیه موثر بود.

پس در یک دسته بندی عوامل ورود روسها به ناحیه لنکران وتا مرزهای ویلکیج را که مانند تکه کوچکی از غرب دریای خزر جدا کرده اند در چند موردمیتوان چنین ذکر کرد:

۱-رابطه حسنه خوانین طالش با روسها در موقعیتهای مختلف باعث بی اعتمادی حاکمان وقت ایران به خوانین این منطقه شده و در نتیجه از کمک و یاری به آنها در مبارزاتشان با روسها دست کشیدند.

 ۲-در پی حمایتها و وعده های میر مصطفی خان طالش از روسها زمینه ورود تدریجی آنها در این مناطق و شناسایی گذرگاههای آن فراهم شده بود. بنابراین در جنگهای ایران وروسیه این مناطق صعب العبور به راحتی تصاحب شد.

 ۳-دستیابی روسها به مناطق کرانه دریای خزر که از اهداف پطر کبیر در جهت دستیابی به آبهای گرم و آزاد بود.

۴-اختلاف بین حاکمان محلی در طالش.

۵-خیانت خانواده میر حسن خان از جمله خواهرش که زمینهای موروثی خود، پول و ثروت خوانین لنکران را به روسها واگذار کرد.

 ۶-روسها با سه شرط حاضر به صلح باایران شدند که دومین شرط آن واگذاری طالش شمالی به روسها بود و تهدید به اینکه درغیر اینصورت جنگ دیگری با ایران آغاز می کنند.

۷-پیشروی روسها در شهرهای بزرگ آذربایجان از جمله تبریز و اردبیل که عباس میرزا برای جلوگیری از سقوط این شهرهامجبور به واگذاری طالش شمالی به روسها شد.

 ۸-وجود پایگاهها و قلعه های مهم دفاعی در طالش مانند قلعه های شیندان و لنکران و وجود نیروهای جنگجو و بسیار قوی در این منطقه که با تصاحب آن نیروی مقاوم در برابر روسهااز طرف ایران ضعیف می شد. بنابر این مرز ایران به جای ادامه رود ارس و کورا به یکباره با مرزهای آستارا پایین آمده وبه این ترتیب نمین از مقر خان نشینی لنکران جدا شد.

منبع:

خانم لاله عرفانی  -  وبلاگ شکوه دیرین نمین

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزند پيله رود  | 
عید غدیر خم مبارک
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزند پيله رود  | 

اکثر دانشمندان ايران و عرب و شرق شناس، در بيان ريشه‌ي تاريخي زبان ديرين مردم آذربايجان، معتقدند که زبان باستاني آذربايجانيان بازمانده و متحول شده‌ي زبان مادها است و ريشه‌ي آريايي دارد که مورخين و جغرافي نويسان اسلامي و عرب آن‌ را فارسي(ايراني)، فهلوي و آذري خوانده‌اند. مطالعه‌ي متون و منابع قديم و جديد، گفتارها و نظريات مدون بسياري از دانشمندان نام آور ايراني، عرب و مستشرقين درباره‌ي زبان باستان مردم آذربايگان، بيان‌گر اين حقيقت است که هيچ يک از اين دانشمندان نه ترکي را زبان اصلي مردم آذربايجان شمرده‌اند و نه آن را ريشه‌ي زبان آذري دانسته اند. بلکه بر اين باورند که در اثر هجوم ترک‌هاي آسياي مرکزي به آذربايجان و ساير عوامل که عموما در فاصله سده‌هاي پنجم تا هفتم هجري رخ داده است و تداوم اين تهاجمات که ذيلا به آن‌ها اشاره خواهيم کرد، زبان ترکي، که در واقع بايسته است آنرا زبان وارداتي و مهمان ناخوانده بخوانيم بتدريج زبان اصيل و ريشه در تاريخ مردم آذربايجان، يعني "آذري مادي" را به بوته‌ي فراموشي سپرده، خود جاي آنرا گرفته است.

ولي نويسندگان ساکن ماوراي ارس (اران)، يا در راستاي اهداف منويات خويش و يا در اجراي منويات سياسي مرکز نشينان آن خطه، طريق تسامح و تجاهل پيش گرفته و در باره‌ي زبان و پيشينه تاريخي مردم خود، نظريات پيچيده‌ي گمراه کننده و بي اساس ارائه مي‌دهند، که بدون ترديد آبشخور سياسي داشته و اجراي اين شيوه از دوران تزارهاي روس اجراء مي‌شده و سياستگران تزاري براي بسط اقتدار و سياست توسعه طلبي خود نمي‌خواستند مردم از گذشته خويش و قوميت و مليت خود با خبر شوند. پروفسور سليمان عليارلي يکي از مورخين جمهوري آذربايجان مي‌نويسد:


"ظهور ترکان آذربايجان(1) بمنزله يک ملت بزرگ در گستره‌ي تاريخ، در عرصه علم الاجتماع يکي از موضوعات اشتياق بر انگيز و جذاب است. اما تا کنون تاريخ نگاران از ديدگاه علمي به موضوع نپرداخته بلکه آنرا از منظر سياست ديرين و رايج امپراتوري ملحوظ نظر داشته و همواره مي‌کوشيدند طبق ارائه‌ي رهنمودهاي مرکز امپراتوري، ملتي را از تاريخ حيات و هويتش دور دارند. بي سبب نيست که پرداختن فرهيختگان بومي به مسئله‌ي ظهور آذربايجانيان در پهنه‌ي تاريخ، موجبات رنجش خاطر و نارضائي دانشمندان سنت پترزبورگ و مسکو را فراهم مي‌کرد. اين مسئله خود به خود پديد نيامده بود، بلکه قدرت برخاسته از مرکز، به منظور راه برد و بسط سياست عظيم خود در همه‌ي زمينه‌ها، مدام مي‌کوشيد تا مردم تحت انقياد و آقايي خود را به راهي کشد که از گذشته‌هاي دور و نزديکشان بي خبر سازد و در ترکيبي از جامعه شناسي که خود مبدع و مبتکر آن است، قرار دهد. تاريخ آذربايجان، از گذشته‌هاي دور تا سالهاي (1870 م)، از انتشارات دانشگاه دولتي م. ا. رسول زاده، ج 1، بخامه‌ي هيئت استادان، بخش6 و 7 بقلم سليمان عليارلي، ترجمه‌ي (ي.خ.آ).

سیداحمدی کسروی، در جوانی و با عمامه کوچک و تنگ تبریزی
احمد کسروي تبريزي، مورخ و محقق و زبان شناس نامدار ايران و جهان، افزون بر تحقيقات محلي و علمي در باره‌ي زبان مردم آذربايگان، با دستيابي به ريشه‌ي اصلي زبان آذري و با عنايت به اسناد و مدارک و نوشته هاي بسياري از نويسندگان عرب و ايراني و شرق شناسان، معتقد است که زبان" آذري"، يکي از شاخه هاي زبان پهلوي است و لاغير که بعد از حمله‌ي اعراب و هجوم اقوام ترک هم‌چنان به حيات خود ادامه داده است. اما با پا گرفتن زبان ترکي در آن ديار، رفته رفته زبان " آذري" رو به ضعف و نابودي نهاده است. گو اين‌که هنوز در پاره اي از روستاها و بخش هاي آذربايجان نقشي و نشاني از آن باقي است، اما با گسترش روز افزون ارتباطات و رسانه هاي جمعي و ديگر ابزارهاي ارتباطي، طولي نمی‌پايد که اين مختصر اثر بازمانده نيز در غروب بي خيالي مسئولين افول مي‌کند.

زنده‌ياد دکتر محمد جواد مشکور درباره‌ي آمدن قبايل ترک به آذربايجان مي نويسد:

"از حوادث مهم زمان وهسودان(2) بن مملان مهاجرت گروهي از ترکان غز به آن استان بود که نخستين هسته‌ي ترک را در آذربايجان تشکيل مي‌دهند، که در آغاز سلطان محمود غزنوي در سفر به ماوراء النهر با خود به ايران آورد.

آنان را که قريب پنجاه هزار تن بودند در خراسان نشيمن داد .... "نظري به تاريخ آذربايجان، دکتر محمد جواد مشکور، ج 1، تهران 1339، ص 152

در سال 416 هجري قمري، سلطان محمود غزنوي اجازه داد فوجي ديگر از ترکان سلجوقي از رود جيحون بگذرند و در خراسان سکونت گزينند. اين ترکان بالغ بر چهار هزار خانوار با خيمه و خرگاه از رود گذشته و اندر بيابان سرخس و فراوه و باورده (ابيورد) فرود آمدند و رحل اقامت افکندند. اما پس از چندي، گروهي از ايشان سر به طغيان برداشته از راه کرمان رهسپار اصفهان شدند و از آنجا يغما کنان به آذربايجان رفتند. و امير وهسودان مملان، آمدن آنان را مغتنم شمرده، از وجود آنها سپاه خويش را تقويت نمود.

مورخ معروف ارمني، چامچيان در حوادث سال 1021 ميلادي (400 خ)، مي‌نويسد:

"در اين سال ترکان که همچون تند سيلي به آذربايجان رسيده بودند، به ارمنستان و به ناحيه‌ي واسپورکان هجوم آوردند و چنان وحشت در دل‌ها افکندند که پادشاه سلسله‌ي آرجرونيان ارمنستان، تختگاه خود را به امپراتور روم شرقي واگذار کرد و خود با خانواده و سپاه و يک سوم از مردم کشورش، واسپورکان که به چهارصد هزار تن مي‌رسيدند به شهر سيواس آناطولي پناه برده، در آنجا اقامت گزيدند " (نظري به تاريخ آذربايجان، ص 154)

سرانجام ترکان مذکور به دو دسته تقسيم شدند. گروهي به ري و گروه ديگر به همدان و قزوين رفتند. احتمالا تاريخ سازان آن‌سوي ارس اين تهاجم را بخاطر آورده، پس از گذشت سالهاي بسيار تجديد مطلع کرده، در کتب درسي کشورشان مرزبندي ماليخوليايي آذربايجان (اران) را تاري و همدان و قزوين امتداد داده اند.

" طرح روي جلد کتاب نقشه‌اي است که محدوده‌ي قفقاز و استان‌هاي آذربايجان شرقي، غربي، اردبيل، زنجان و بخش‌هايي از استان قزوين، همدان و کردستان را در داخل يک مرز و زير پرچم آذربايجان نشان مي‌دهد ... قلمرو کنوني جمهوري آذربايجان برنگ زرد پر رنگ و بقيه مناطق زرد کمرنگ چاپ شده، و بقيه‌ي خاک‌ايران سفيد رنگ است. اين محدوده تداعي کننده‌ي وطن بزرگ آذربايجان از دربند تا قزوين است ". فصلنامه هستي، دوره‌ي دوم، سال چهارم، شماره 13، بهار 1383 صص 114-115 .

شگفتا که اين کتاب‌ها موقعي به ايران مي‌رسد که دو کشور اخيرا قراردادهاي مودت آميز امضاء کرده‌اند و دوستداران هر دو کشور، آرزومندند تا موانع باز دارنده، براي ممانعت از شيطنت هاي اين‌چنين ايجاد شود.

چنان‌که اشاره شد اولين گروه ترکان در زمان حکومت سلطان محمود غزنوي به آذربايجان رسيدند، (تاريخ کامل ابن اثير، حوادث سال 420 ه.ق). اما بعد از آمدن اين گروه، پاي سلجوقيان به اين خطه‌ي بلا ديده گشوده مي‌شود و نفوذ روز افزون مي‌يابد. با آمدن سلجوقيان به آذربايجان که خود از نژاد ترک بودند، راه براي ورود ترکان بيشتر به آن سرزمين هموار شد. ابن اثير در حوادث سال 456 هجري مي‌نويسد:

" چون آلب ارسلان سلجوقي به مرند رسيد، يکي از اميران ترکمان که طغتکين نام داشت با گروه انبوهي از ايل و تبار خود به آذربايجان آمد. قبايل نيم وحشي ترک که در همه جاي آن ديار پراکنده شده بودند، از آزار و اذيت مردم فروگذار نمی‌کردند. " (نظري به تاريخ آذربايجان، ج 1، صص 157-158)

حوادث متناوب يکي بعد از ديگري آذربايجان را آماج تهاجمات پياپي قرار داد. بعد از سلجوقيان، دورِ سلسله جنباني ترکان آتاباي يا اتابکان آغاز و با نفوذ اين اقوام و گسترش زبان ترکي، سيطره‌ي زبان آذري، محدود و رفته رفته رو به کاهش نهاد.

بعد از سلجوقيان قوم ايلغارگر مغول که اغلب لشگريان از طوايف ترک بيابان‌گرد نيمه وحشي بودند، روي به جانب آذربايجان آوردند. نخست يک دسته از آنان در 616 هجري به آن سرزمين حمله بردند، غرامت و غنيمت بي حساب از مردم تبريز ستاندند و رفتند. و بار ديگر که حمله آوردند سال 628 بود. سلطان جلال‌الدين خوارزم شاه را وادار به عقب‌نشيني کرده، تبريز را مرکز حکومت و تختگاه خويش ساختند. و لذا با کثرت قوم مغول در آن خطه بازهم نفوذ زبان وارداتي ترکي در آذربايجان وسعت يافت. بعد از مغول‌ها نوبت به ساير اقوام ترک مي‌رسد که عبارت از جلايريان، آق قويونلوها، قراقويونلوها، تيموريان و غيره بودند که اغلب مقر حکومت وحکمراني آنان آذربايجان بود. چنان‌چه بخواهيم شرح وقايع و رخدادهاي هر دوره از اقوام را در اين مقال آوريم، شرح مثنوي هفتاد من کاغذ شود، گرچه براي تکميل آگاهي ضرور مي‌نمايد. علي‌هذا از شرح يورش‌هاي اقوام مختلف به آذربايجان عنان زبان در مي‌کشيم و از تهاجمات پياپي عثمانيان به آن خطه که هربار مدت‌هاي مديد آن سرزمين بلاديده را تحت اشغال خود مي‌داشتند، مي‌گوييم.

و اينک شرح تهاجمات عثمانيان را به اختصار مي‌نگاريم:

ـ بعد از شکست شاه اسماعيل در چالدران در سال 920 سلطان سليم عثماني راه آذربايجان را بروي ترکان باز کرده لشکر عثماني به تبريز درآمد و خزاين ايران را به يغما برد.

ـ در زمان سلطنت شاه طهماسب اول (930 – 984) لشکر سلطان سليمان اول به فرماندهي وزير خود ابراهيم پاشا به آذربايجان حمله کرد و تبريز را اشغال نمود.

ـ در زمان سلطان محمد خدابنده (985- 996) سلطان مراد ثالث (982 – 1003) پس از خبر يافتن از مرگ شاه اسماعيل دوم سردار مشهور خود را موسوم به اوزد ميرزاده عثمان پاشا با سپاهي گران به آذربايجان فرستاد و در (993)، تبريز را اشغال کرد و اين خطه مدت هجده سال در تصرف دولت عثماني بود.

ـ در حوالي سال (1284 ه ق. / 1905 م)، عثماني ها اختلافات مرزي را بهانه کردند و لاهيجان را به تصرف خود در آوردند

ـ در دوره جنگ جهاني اول (1914-1918 م.) قواي عثماني قسمت غربي آذربايجان را اشغال کردند و در هشتم ژوئن (1917 م.) به تبريز آمدند و يک حکومت طرفدار ترکها در آنجا برقرار ساختند. تاريخ مذکور مصادف است با زماني که انقلاب بلشويکي در روسيه پاگرفت و محمد امين رسول زاده به همراه يارانش در آذربايجان (اران) علم استقلال بر افراشته، اعلام خود مختاري کردند. اين استقلال نيم بند ديري نپاييد که بلشويک‌ها آن سرزمين را ضميمه متصرفات خود ساخته و تازمان فروپاشي دولت شوروي، نام "آذربايجان شمالي" به خود گرفت.


گرچه در اين مورد سخن بدرازا کشيد، اما به نظر مي‌رسد اهميت موضوع ايجاب مي‌کرد که اين اطناب پيش آيد. و اينک در مراحل پاياني مقال خلاصه اي از آنچه گذشت براي دستيابي سريع خوانندگان مي‌نگاريم:

1ـ نخستين گروه ترکان در زمان حکومت سلطان محمود غزنوي به آذربايجان راه يافتند.

2ـ در زمان سلجوقيان ترک‌هاي بيشتري به آذربايجان روي آورده‌اند.

3ـ با ادامه تسلط ترکان در دوران اتابکان باز هم عده ترک‌ها در آن سرزمين فزوني يافت و مآلاً زبان ترکي رونق بيشتري گرفت.

4ـ در دوران مغول‌ها که بيشتر سربازان آنان ترک بودند و آذربايجان را تختگاه خود قرار دادند بازهم به نفوذ ترکان افزوده شد.

5ـ حکومت ترکمانان آق قويونلو و قراقويونلو و اسکان آن‌ها در آذربايجان بيش از پيش موجب رونق ترکي و تضعيف زبان "آذري" شد.

6ـ جنگ‌ها و عصيان‌هايي که در فاصله‌ي بر افتادن و برخاستن صفويان، پيش آمد سربازان ترک بيشتري را به آذربايجان سرازير کرد. وجود قزلباش‌هاي ترک نيز مزيد بر علت شد و زبان ترکي را در آن سرزمين رونق بخشيد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزند پيله رود  | 
رساله‌ي «آذري، يا زبان باستان آذربايگان» نوشته‌ي كسروي تبريزي كه نخستين چاپ آن در 1304 شمسي منتشر شد و بعدها مكرر به چاپ رسيد، بي‌ترديد يكي از ارزنده‌ترين كارهاي او و اساسي‌ترين كشف و تحقيق در اين زمينه است كه به زبان‌هاي ديگر هم ترجمه شده و مورد قبول عالم علم قرار گرفته است و آن چه در اين شصت سال بعد از آن منتشر شده، دنباله‌ي كار محقق نخستين و در تاييد و تكميل كشف اوست. البته پژوهندگان آينده نيز نمونه‌هاي بيشتري از آن زبان از لابه‌لاي متن‌هاي نادر خطي (كه بعدا شناخته خواهد شد) يا از محاورات متداول در گوشه و كنار (اگر گذشت روزگار بگذارد و زبان رسمي كشور و لهجه‌هاي محلي دور و بر، امان دهند و آن‌ها را از ميدان به در نكنند) كشف و منتشر خواهند كرد، و بحث و تامل بيش‌تر، موضوع را روشن‌تر خواهد ساخت. اما درباره‌ي آن چه منتشر شده، ابهاماتي هست و در چند نكته جاي سخن باقي است.
نخست اين كه نوشته‌ي كسروي و عنوان رساله‌ي او «زبان باستان آذربايگان» اين تصور را ايجاد كرده كه اين زبان خاص آذربايجان بوده و در خارج از گستره‌ي جغرافيايي آذربايجان كسي بدان زبان سخن نمي‌گفته و آن را نمي‌فهميده است. من از نخستين روزي كه رساله‌ي كسروي را خواندنم، سال‌ها چنين گمان مي‌كردم و در نوشته‌هاي ساير محققان هم گويا نظر قاطعي مغاير بـا اين تصور نيامده است. اما اينك به دلايلي كه بيان خواهد شد. به اين عقيده رسيده‌ام كه آن زبان ايراني، منحصر به آذربايجان نبوده، بلكه در نواحي وسيعي از شمال غرب ايـران و در بيرون از چارچوب آذربايجان هم رواج داشته است.
نخستين قرينه‌اي كه بر اين نظر هست، وجود يك دوبيتي است كه كسروي آن را به نقل از يك جنگ خطي كه در تالش پيدا شده بود، به نام «آدم» در رساله‌ي خود (ص 64 آورده، و درباره‌ي آن چنين نوشته است: «از شگفتيهاست كه نام آدم كه آورده شده در جنگ، او را همان آدم، نياي نخستين آدميان شمارد، و چنين نوشته كه زبان آدم و حوا همين گونه بوده است. آدم... دو بيتي مي‌سروده، آن هم به نيم‌زبان آذري!»(ص60)
امروز گوينده‌ي حقيقي اين دو بيتي را به طور قطعي مي‌شناسيم كه «نجم رازي» صوفي معروف است كه آن را در تحرير دوم «مرصادالعباد» خود آورده است. در اين‌جا اين توضيح را بايد بدهم كه وقتي مرصاد را مقابله و تصحيح مي‌كردم، به اين نكته برخوردم كه نجم رازي، دو تحرير از كتاب خود را بـا دو سال فاصله تنظيم و پاكنويس كرده و از هر تحرير كتاب، نسخ فراواني در دست است. تحرير نخستين را در 618 به درخواست مريدان خود تصنيف نموده و ديگر بار در 620 كه به روم رفته بود همان كتاب را بـا تغييرات و اضافاتي به نام علاالدين كي‌قباد پادشاه سلجوقي روم هديه كرده است.
در همين تحرير دوم است كه مولف در داستان آفرينش آدم و رانده شدن او از بهشت و بيان تضرع و زاري او، اين دو بيتي را كه قطعا به زبان مادري مولف يعني «رازي» است، آورده و مي‌گويد كه: «آدم بـا دل بريان و ديده‌ي گريان، زبان حالش مي‌گفت: گر ته واگيري...»1
كسروي اين دو بيتي را در مرصاد نديده بود. هيچ ايرادي هم از اين بابت بر او وارد نيست، زيرا در تاريخي كه او رساله‌ي خود را مي‌نوشته، قطعا نسخه‌ي نجم‌الدوله (چاپ 1312 قمري) را در دست داشته كه آن را از روي تحرير اول براي چاپ رونويس كرده‌اند، و اگر چه بـا نسخه‌اي از تحرير دوم مقابله كرده و اختلافات را در كناره‌هاي صفحه‌ها افزوده‌اند، اما جاي اين دو بيتي را (كه براي آن‌ها نامفهوم بوده) خالي گذاشته‌اند.
هنگام دومين چاپ رساله هم، مرصاد‌العباد چاپ شمس العرفا ( 1312 ش) منتشر شده بود اما اين چاپ هم كه تلفيق متن و حواشي چاپ قبلي است،‌طبعا دو بيتي رازي را ندارد. نسخه مصحح متضمن اين دو بيتي نخستين بار در سال 1352 از طرف بنگاه ترجمه و نشر كتاب منتشر شد كه ديگر مولف آن رساله در حيات نبود.
حالا ديگر مسلم است كه اين دو بيتي زبان حال آدم كه نجم رازي آن را به زبان مادري خود (و احتمالا از سروده‌هاي خود) در كتاب خود آورده و كسروي آن را از جنگ تالش جزو نمونه‌هاي «آذري» نقل كرده، قرن‌ها معروف و در شهرهاي مختلف بر سر زبان‌ها بوده، بر سينه‌ي سفينه‌ها نقش مي‌گرديده، از آن جمله بعدها يك بار هم در جنگي نقل شده كه رونويس آن در 1125 پايان يافته است. اين سفينه را شادروان اديب طوسي معرفي و فهلويات آن را نقل و شرح كرده است.2
در اين جنگ، اين دو بيتي به نام مهان كشفي از مـردم نمين آذربايجان آمده و همان‌جا گفته شده كه: «او را به زبان رازي اشعار آبدار بسيار است.» و از حكايتي كه در همين جنگ آمده، برمي‌آيد كه مهان كشفي، معاصر شيخ‌صدرالدين ] 794 ـ 735[ بوده است.
وجود دو بيتي نجم‌رازي در سفينه‌ي مورخ 1125 به نام مهان كشفي (از مـردم نمين اردبيل در اواخر قرن هشتيم و اوايل قرن نهم) اين اشتباه را كه زبان آذري خاص مـردم آذربايجان بوده رفع مي‌كند. از اين‌جا معلوم مي‌شود كه «آذري، يا زبان باستان آذربايگان» يا لهجه‌ي «رازي» مـردم ري يكي بوده است، نه دو گويش به كلي جداگانه. زيرا مي‌بينيم كه آن چه مولف رازي مرصاد در سال 620 در كتاب خود آورده و بي‌گمان لهجه‌ي مادري او، و زبان محاوره‌ي مـردم شهر و ولايت او بوده، پانصد سال بعد يك صد فرسنگ دور از ري در نواحي غربي‌تر فهلوي زبان هم فهميده مي‌شده و زبان مـردم آن سامان شناخته مي‌شده است.
آن چه گفته شد، به وسيله‌ي قرائن ديگر هم تاييد مي‌شود. از آن جمله عبيد زاكاني قزويني دو غزل ملمع آذري همام تبريزي را در مثنوي عشاقنامه‌ي خود آورده است و اين نشان مي‌دهد كه زبان فهلوي تبريز براي شاعر قزويني و همشهريان و خوانندگان اشعار او هم كاملا آشنا و مفهوم بوده است.
از طرف ديگر كسروي در مقدمه دو بيتي‌هايي كه از «جنگ طالش» آورده مي‌نويسد كه: «برخي دو بيتي‌ها كه به نام معالي، يا كشفي،‌يا راجي آورده شده، به نام باباطاهر لر شناخته است.» و اين هم مويد و مكمل نظر ماست كه نه تنها زبان فهلوي ري و قزوين و تبريز يكي بوده، بلكه زبان فهلوي همدان و اطراف آن نيز (احتمالا بـا اندك تغييراتي) همان بوده است.
يك قرينه‌ي ديگر هم مويد وحدت يا خويشاوندي نزديك محاورات مـردم تبريز بـا زبان عراق و ديگر نواحي فهلوي زبان است، و آن اين است كه در رساله‌ي روحي انارجاني در فصل «تواضعات اناث تبريز» كاربرد قديم فعل مضاع التزامي در پهلوي پيش از اسلام در اول شخص مفرد و در معني دعا (دعاي همراه بـا احساس شديد) به اصطلاح «قربان صدقه رفتن» آمده است: « مزيوام، ميرام، مرسام، ممانام، شوام، از خود روام، گردام، دهام، كنام، افتام» و روشن است كه اين فعل در فارسي دري بعد از اسلام، تنها در سوم شخص مفرد، آن هم در فعل‌هاي معين به كار مي‌رفته و امروز همين هم تقريبا متروك شده، و فقط چند نمونه (باد، مباد، دست مريزاد) از آن مانده است. اين فعل، گذشته از رساله‌ي انارجاني، چهارصد سال پيش از آن، در اشعار خاقاني هم به كار رفته كه تاكنون مورد توجه محققان قرار نگرفته است. شاعر شروان قصيده‌آي در سوگ همسر خود با رديف «مبينام» سروده است:
بي‌باغ رخت، جهان مبينام!
بي‌داغ رخت، روان مبينام!
در قطعه‌اي از يك ترجيح‌بند نيز همين فعل را رديف قرار داده است:
چتر ظفرت، نهان مبينام!
جز سينه‌ي كركسان، مبينام!
در «نزهه‌المجالس» جمال خليل شرواني هم كه بيش‌تر اشعار آن از سروده‌هاي شاعران اران و آذربايجان است، نمونه‌هاي ديگري از كاربرد اين فعل را مي‌بينيم:
ماها، شكر از غاليه دانت چينام!
هر لحظه گلي زگلستانت چينام!
جانان مني، كه پيش رويت ميرام!
درمان مني كه درد جانت چينام!
گفتني كه: «به دست خودسرت برگيرم!»
در پاي تو ميرام! سرم اين ارزاد!
پس از اين مقدمه، برمي‌گرديم به مساله‌ي نزديكي گويش كهن مـردم آذربايجان بـا گويش عراق و مي‌گوييم اين فعل نادر كه از راه رساله‌ي انارجاني خاص محاورات زنان تبريز شناخته مي‌شده، و كاربرد آن در شعر خاقاني و ديگر شاعران آذربايجان و اران نشان داديم، بر زبان گويندگان عراق هم روان بوده است. از آن جمله شاعر رندو حكيم معروف، سراج قمري آملي (مقيم ري) در رباعي نيز آن را به كار برده است:
ماه نو روزه در دلم زد آتش
برد آب رخ لهو و نشاطم خوش خوش
ناگاه چو گوسفند اضحي بينام!
شوال گرفته پاي اين روزه و كش!
در غزلي از «شرف شفروه‌ا‌ي اصفهاني» هم اين فعل به صورت رديف به كار رفته، و از آن ميان بيت زير در فرهنگ‌ها آمده است:
گرد سروپاي تو، چو پروانه دوانم
بوسي بده‌ اي شمع، كه در پاي تو ميرام!

نقل از : اطلاعات سياسي ـ اقتصادي 182 ـ 181
(ادامه دارد)

پي‌نوشت‌ها:
1ـ مرصادالعباد، ص 95.
2ـ نشريه‌ي دانشكده ادبيات تبريز (سال 8، شماره 3، پاييز 1335، صفحات 257 ـ 240).
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرزند پيله رود  |